تبليغاتX
بغض کال
یا لطیف
 
همه زندگیم آیه تاریکی شده

|+| نوشته شده توسط باران در دوشنبه دوم آذر 1388  |
 
خدایا فقط یک سوال

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو هم به بازی گرفتیم چقدر خندیدی وقتی جواب رو می شنیدم 

 قیافه ام دیدنی بود نه!!!!!!!!!!!!

من با تو مشورت کردم و تو گفتی کار درستیه فقط اعتماد کردم

کاش جواب پیدا می کردم تا باز هم ......................

|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه یکم آذر 1388  |
 
به پای کسی افتاد که چیزی از احساس نمی دانست

خودش  را آنقدر کوچک کرد که دیگه دیده نشد

و او مغرورانه تازید

ومن برای فرار از ................ به تو پناه آوردم و کوچک شدم

و تو در نهایت خودخواهی هرگز  از خودنپرسیدی چرا؟

و من برنده شدم و تنها یک پوزخند و بازفراراز..................

و تو هرگز نخواهی فهمید و این دروغی بود که تو مستحقش بودی

و باز................................

|+| نوشته شده توسط باران در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 
تو سرم پره از حرف ، خاطره ،احساس ، تصویر

کاش ذهنم تهی می شد از همه چیز

داره منفجر می شه دیگه جایی نداره

|+| نوشته شده توسط باران در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 
زنگ موبایل به صدا در امد ساعت ۷ بود قطع کرد و سعی کرد بخوابه خوابش نمی برد فقط حوصله بلند سدن نداشت بالاخره ۱۰ دقیق به هشت نجبور شد که از تخت پایین بیاد و با این جمله که خدارو شکر که کاری دارمکه مجبورم بیدار شم رفت به سمت دستشویی تو آینه خودشو دید چیزی جز یک صورت خواب آلود ندید چند مشت آب سرد ریخت روصورتش و مسواک زد برگشت به اتاق تو آینه شکسته خودشو ورانداز کرد موهای کوتاه و مشکیشو شونه کردو آماده شد در مورد لباسی که می خواست بپوشه اصلا فکر نکرد و اولین چیزی که دید پوشید تو ذهنش کرهای اون روز رو مرور کرد مثل هر روز بود سوارماشین شدو سعی کرد به چیزی فکر نکنه
|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388  |
 
چقدر دلم گریه می خواهد بغضم هنوز کاله
|+| نوشته شده توسط باران در چهارشنبه بیستم آبان 1388  |
 
خدایا مرسی که منو اینقدر قوی و صبور می بینی که هر روز یک مشکل و دغدغه جدیدی به وجود می آوری

خدایا ممنون که منو لایق امتحان می بینی که با اتقاقات بدی که برای  عزیزانم  می افتداین کارو می کنی

.............

هردم غمی آید یه مبارک بادم

|+| نوشته شده توسط باران در چهارشنبه بیستم آبان 1388  |
 
مسیحای من با دم عیسویت دلم راروحی تازه بخش

باران من بر من ببار تا به ........................

 

|+| نوشته شده توسط باران در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 
باران را برایم معنا کن تا طعم آن را بر لبهای خشکیده ام احساس کنم

بارانی باش بر کویر خشکیده دلم

تا تصویر کنم خدای نادیده ام را و

ستایشش کنم تا ابد

و رها شو مثل طراوت باران بر این دستهای تهی

|+| نوشته شده توسط باران در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 
دراز کشیدو به دیوار روبرو خیره شد  خطهای کج و معوج گذشتش  روبروش ترسیم شدند و غلط قلوتهای

زندگیش امدند جلو چشمهاش و رجه رفتندو او باز انها را شمرد و شمرد  و باز بی نتیجه  خوابید

|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 
 
بالا