به پای کسی افتاد که چیزی از احساس نمی دانست
خودش را آنقدر کوچک کرد که دیگه دیده نشد
و او مغرورانه تازید
ومن برای فرار از ................ به تو پناه آوردم و کوچک شدم
و تو در نهایت خودخواهی هرگز از خودنپرسیدی چرا؟
و من برنده شدم و تنها یک پوزخند و بازفراراز..................
و تو هرگز نخواهی فهمید و این دروغی بود که تو مستحقش بودی
و باز................................
|
+| نوشته شده توسط
باران در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
|